<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حوا زير درخت سيب</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 24 Oct 2009 09:59:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از آ دم ها</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همیشه آدم هایی هستند که باید به آن ها فکر کرد. ازشان تشکر کرد. بهشان لطف کرد به امید یک لطف کم، یک توجه کم، یک لحظه های کمی که به تو نگاه کنند و با نگاهشان خوب بفهمندت. آدم هایی که نیاز نیست برایشان توضیح اضافه بدهی، بروی بیایی تا بفهمند چه مرگت است؛ می نشینند دقیق روبرویت، حرف زیادی هم نمی زنند اساسا، ولی نگاهشان خوب است، دقتشان خوب است، خوب گوش کردنهایشان خوب است. اصلا همینکه توضیح زیادی نمی خواهند و توی دلشان دیوانه خطابت نمی کنند، خوب هستند. پاورچین پاورچین می آیند توی زندگی ات، اذیت نمی کنند، چشم غره نمی روند، زخم نمی زنند به دلت، ادعایشان کورت نمی کند، حرفهایشان کم نمی کند از بدنت، می فهمند، می فهمند و اساسا هرچه فهمیدنی های دنیاست مال آن هاست. آن هایند که خرده امیدی، صفری، چیزی می گذارند برای زندگی. وگرنه این لعنتی که ماندن ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه آدم هایی هم هستند که بودشان درد است. کم می کنند، زیاد نمی کنند. می چلانند بدنت را. روحت را. آمده اند تا حالت را بد کنند، بگذارند که بد باشی. خوب نباشی. تکان که می خوری ایراد بگیرند تا شک کنی به خودت. حرف که می زنی چماقت کنند توی سرت. خودت را برای خودت غیر قابل تحمل کنند. نگذارند که برای یک لحظه که شده اعتماد به نفسی داشته باشی که همه دوست دارند داشته باشند و از آن لذت ببری. دوست دارند نباشی، خوب نباشی، زبانت را به انتقاد باز نکنی، فقط لبخند باشد و لبخند که تحویلشان بدهی و آن وقت آدم خوبه داستان هستی، یک آدم محترم که در برابر بدی ها و اذیت هایی که می شود،سکوت می کند، احترام می گذارد و احترام نمی بیند و سکوت می کند، محبت می کند ونمی بیند، تشکر می کند و خواهش می کنم نمی شنود، زخم زبان ها را می شنود و نشنیده می گیرد، توهین ها را نمی شنود، سر خم می کند در برابر همه نامربوطهایی که می شنود و از بس خوب است و محترم است و اساسا نمی تواند جواب کسی را بدهد، سرش را بالا می آورد، نگاه می کند توی صورتهایشان و می گوید: آهان شوخی کردی، می دانستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این آدم ها را باید حذف کرد، حضورشان را تحمل کرد، حضور فیزیکی شان را. برایشان غذا آورد، آب را نه. گل آورد، گلدان را نه. نگاه آورد، محبت را نه. باید ولشان کرد به حال خودشان. گذاشتشان یک جایی، همینطور برای خودشان بلولند در حاشیه زندگی ات و ندیدشان کلا. باشند و نباشند، دست وپا و چشم و صورتشان باشد، خودشان نباشند، حرف هم اگر زدند، هدفون را تا ته چپاند توی گوش هایت و با تمام وجود سیکرت گاردن را قورت داد وتمام. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 09:59:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینگونه است</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعضی روزها هست که روز کار نیست، روز نوشتن گزارشهای تکراری نیست، گزارش هایی که هرچقدر هم در روزنامه های خوبی چاپ شوند، باز هم دست آخر دانشجوهای روزنامه نگاری بیشترین مشتری شان هستند و هیچ. روزهایی هست که آدم دلش می خواهد هیچ جا نباشد و جایی باشد برای گم شدن. برای رفتن. نبودن. جایی که بشود گورت را گم کنی تا مدتی و هیچ آدم فضولی هم نباشد که بگوید کدام گوری هستی؟ روزهایی هست که دلت می خواهد همینطوری بنشینی و نگاه کنی به روزهایی که رفته اند و هیچ کار بزرگی نبوده که انجام داده باشی و خودت هستی و خودت و کارهای بزرگی که دیگران می کنند و تویی که برایشان نبوده ای هیج وقت. کم رنگ بوده ای و هیچکس نبوده که روزهایت را پررنگ کند. روزهایی هست که دلت می خواهد برای آدمها نباشی، خودت باشی و خودت و روزهایی که گند تر از همیشه می گذرند، بی تحولی،جنبشی،تنوعی. روزهایی هست که اینگونه است، حرفها را نمی شود زد، نگاه ها را نمی شود کرد، منع است و منع و زنانگی ای که از دست می رود و دغدغه هایی که کم رنگ شده و من که بی تو مانده ام این وسط و گلایه است که کار خودش را می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت: اینگونه است روزها/بهتر نمی شود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 17:05:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران نیاید لطفا</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.       باران از آسمان بیاید در روزهای آخر تابستان سالی عجیب که دیگر تکرار نمی شود با روزهایی که داشت، صدای رعد برود توی مغزت، بخورد به خاطره های  قدیمی ات، روزهای خوب گذشته ات، و تکرارهایی که دیگر تکرار نمی شود... بعد هرچقدر که دور و برت را نگاه کنی، بپایی، بلند شوی، بنشینی، بخوابی...فرقی نمی کند، داستان همان داستان هماره است. حال باران می آید که بیاید، آسمان غرش می کند که بکند، فرقی نمی کند، وقتی تو نیستی تا دست دور گردنت بیاندازم و از روزهای متفاوت لذت ببرم، خودم هستم/بله/ در روزهایی که بیزاری هایش از دوست داشتنی هایش خیلی بیشتر است و گوشی که نیست تا بشنود، دستی که دراز کند مهربانی هایش را و دلی که نور بدهد به روزهای تاریک و بی حوصله ام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.       صدای شمارش معکوس می آید/ بله/ تلاش هایمان دارد نتیجه می دهد/ صدای برافتادن حکومتی به گوش می رسد که آجرهای فرسوده اش و کج و کوله اش را دیگر تابی نیست برای انسان کشی بیشتر! صدای شمارش معکوس می آید و من چه خوب می شوم اگر ببینم روزهایی را که پدر و مادرم دیدند و به خود بالیدند چون ما ندیده بودیم/ چه خوب می شود اگر ببینم و با همه آن هایی که در خیابان های دود گرفته تهران در سه ماه اخیر دیدم برای دخترک آینده ام تعریف کنم و به او یاد بدهم که سرزمینت در آن روزها مملو از زنانی مانند مادرت بود که از مطبخ و رختخواب و حجله بیرون آمده بودند تا فریاد بزنند و به رخ بکشند حضوری که دیگر نمی شد پنهانش کرد، نمی شد نادیده اش گرفت و به زور به خانه اش برش گرداند، حالا گیرم که هنوز هم آن هایی که می خواست نداشت و هنوز هم موقع دستگیری اش، همرزم های مردش فریاد می زدنند که: این که زن است/ رهایش کن. مهم نبود و نیست این چیزها، او خودش را نمایاند و کیست که نگوید چه تاثیرها که نداشت حضورش در آن روزها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.       دامنی باشد پر از چین و لباسی پر از گل و خنک و دوچرخه ای راهی و رها، موهایی پریشان و بی ترس! همه این ها کافی است تا حالم خوب شود. اگر بود. اگر می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.       همان که گفتم قبل ترها: همین که تو هستی/خوبم/ فهمیه را می گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.       پس بهتر است سکوت کنیم/ حرف زدن آزار می دهد آدمها را/حرف زدن آسیب می رساند به دوستی/ پس بهتر است  یک دقیقه سکوت کنیم/ به احترام دوستی آدمها. &lt;B&gt;شهاب مقربین&lt;/B&gt; از کتاب &lt;B&gt;&lt;I&gt;این دفتر راباد ورق خواهد زد&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.       حذف کرده ام آدم هایی را که به جای همراهی کردن و خوب کردنم، کامم را تلخ می کنند و روحم را پریشان/ حذفشان کردم و تمام/ دوستی شان دردی از دردهایم را دوا نمی کرد/بله. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 14:15:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.می گذرند، می گذرند تمام بالا و پایین هایی که برای رسیدن به چیزهای مهم بهشان دست انداخته ای، رفته ای، آمده ای، برایشان یقه دریده ای، دوستشان داشته ای، می گذرند وچنان پشتشان را به تو می کنند که حتی دیگر دوست نداری بهشان نگاه کنی، به اندازه یک لحظه حتی که اگر نبودید مثلا من هم نبودم و این ها، ولی بی ارزش تر از این هایی برایشان که بتوانند برای آخرین بار هم که شده بایستند وحتی خداحافظی کنند. حکایت این روزهای ماست. مانده ایم با دنیای از نا خوشی ها که کمرمان را می شکند وزبان درازی هم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. خیلی وقت است که دیگر سرخوشانه مثل روزهای گذشته نمی خندم. نه اینکه بهانه ای نمانده باشد برای خندیدن،نه! بلکه این توقع همه است که سر صعودی ای را طی می کند که هرچه قدر هم بخواهی قدراست کنی جلویشان نمی شود که خودت باشی، با همان خنده های سرخوشانه که سعی می کنند هیچ چیز به هیچ جایش نباشد و هرچقدر هم با دستهایشان و نگاههایشان و زبانهای تلخشان که بدجور به آدم نیش می زند و می سوزاند،  اشاهر می کنند که این منفجر شدنهایت مناسب سن تو نیست، خنده ای تحویلشان می دهی وحتی انقدر حسابشان نمی کنی که برایشان توضیح بدهی....نه از این چیزهای هم هیچ نمانده و دارد کم کم باورت می شود که باید اینطور باشی نه آنطور. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.فهیمه و هادی و فیروز ومریم و سپیده، آدم های این روزهایم هستند. در تحریریه کوچک «خبر»، وقتی دور هم و دور میزهای کج و کوله مان می نشینیم و هی غر می زنیم که آخر این دیگر چه میزهایی است وباعث می شود یک نفرمان کم باشد همیشه. آرامش دوست داشتنی فهیمه خوبم می کند در این روزهای لعنتی و خوب بودنهای کم کمش که هی آدم را نزدیک به خودش می کند وهی آدم را به فکر وامی دارد که می شود مثل او صورتی بود و خوب می داند که پاورچین من است، حلزون پاورچین من که می شود مدتها پشتش سوار شد و از آرامشش لذت برد.  هادی آدم فلفلی گروه است، خوب بودنهایش خوب است وقتی از ته دل است ونه تظاهروخیلی اوقات آدم دلش می خواهد مثل او زرنگ باشد وهزار تا کار را با هم بکند و حواسش به ده ها نفر هم باشد. فیروز که همان خاکی فیروز رسمی است، محترم ترین آدمی است  که به عمرم دیده ام، حالا اکر بخواهد که محترم نشان داده بشود هم فرقی نمی کند، با حافظه تاریخی و فوق العاده ای که دارد خیلی وقت ها آدم را به فکر وامی دارد و راهی از پیشرفت را پیش پای آدم می گذارد، تمام عصبانیت و خجالت وتعارف و خواستن ها و نخواستهایش در یک جمله خلاصه می شود: خواهش می کنم! مریم دبیر ویا همان رئیس گروه است، نمونه یک مدیر خوب که می تواند در اوج ناراحتی های بخندد ولبخند از لبش نیفتد و از این نظر اولین ادمی است که دیده ام که در اوج عصبانیت، لبخند جزء دوست داشتنی صورتش است، همیشه فکر می کنم یکی از زنهای موفقی است که می شود رویشان حسلب کرد، حالا هرچقدر هم وقت نداشته باشد خیلی از اوقات جواب آدم را هم بدهد. سپیده با تحمل ترین است برای تمام خوبی ها و بدی هایی که به دوش می کشد و نمونه یکی زن مستقل است که باعملش نشان می دهد که به دور از هرژستی چقدر استقلالش قشنگ است و خوب است و چقدر می خواهم تحملم مثل او باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4. ناراحت کننده ترین است: این دودلی مزمن لعنتی که بعد از یک سال هم تمام نشده است هنوز!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 11:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما فقط دلمان می خواست آدمهای خوبی باشیم...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ما دستهایمان کوتاه شده بود. کوتاهمان کرده بودند. سربه جانمان گذاشته بودند و خیالی شان نبود. آنقدر در کوچه ها بالا و پایین رفتیم تا بن بستی روبرویمان ساختند که آنقدر تنگ بود و سخت بود و هیچ چیز نداشت که شاعری از یادمان رفت. شده بودیم آدمهای سختی  که دلمان هیچ کس را نمی خواست. آدمهای افسرده حالی که هرچند دلمان خواسته بود دوباره به داستانهای عاشقانه مان برگردیم، ولی آنقدر تن و بدنمان و روحمان که سگ توی آن شاشیده بود، زخم خورده بود که نفس هایی هم که به صورت های هم می زدیم به نشانه دلتنگی و دوست داشتن وهزار مزخرفات دیگر، ارزش قبل از آن را نداشت. دیگر همه چیز ارزش هیچ چیز را نداشت و دلمان می خواست جایی باشد که از دست خودمان و از دست آدمهایی که افسرده مان کرده بودند و دلشان هیچ به حالمان نمی سوخت، فرار کنیم. فرار کنیم به ناکجاآبادهایی که هرچقدر ناکجا باشد، ولی آنقدر مردمش شرف داشته باشند که نخواهند از بغل دستی هایشان جاسوس بسازند تا یک وقت به یکی از تخم حرامهایشان ضرری نرسد. ادمهایی که آنقدر کوچک نباشند که بیایند در مسجد محل وامضا جمع کنند برای همین آدمهایی که کنارشان نشسته اند وفقط شاید دلشان به حال آن دوساعتی می سوخت که درآن صف لعتنی ایستادند و باشادمانی ای که سال ها بود دیگراز جانشان رخت بربسته بودند، دل و جانشان را با قوتی بزرگ به صندوق انداخته بودند. ما فقط دلمان خواسته بود که کمی بهتر شده باشیم در روزهای جوانی که  حرام شده بود. که به بادرفته بود. که 20 سالگی خیلی ازرفقایمان را پشت آن میله های لعنتی، پیر کرده بود. برای از یادبردن زباله هایی که به جانمان ریخته شده بود در چهارسال سیاهی که جز انبوه شدن تن مان از نفرت، هیچ چیز دیگری نداشت. ما فقط خواسته بودیم خودمان باشیم. همان آدمهای معمولی عقب مانده ای که هرچند دلمان می خواست آدمهای بزرگتری باشیم وهمه انگشت ها نشانمان بدهند، ولی انقدر روحمان را ذره ذره خورده بودند که فقط دیگر دلمان می خواست  گوشه ای باشد با خرده شادمانی ای که بگذارد خلوت دوست داشتنی ای بماند برای خود خودمان، بی هیچ توضیح اضافه ای، بی هیچ تجسسی، بی هیچ هیچ هیچ.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا از آن خواستنهایمان هیچ نمانده، هیچ شده ایم، دراین ناامیدی ای که هرچند بخواهیم به روی خودمان هم نیاوریم، با چنگالش خونینمان می کند، داغ می گذارد به جانمان، خسته مان می کند، خسته مان می کند، خسته مان می کند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:             ای قهرمان کاغذی روزنامه ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         ای آدم دوپا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        به یاد بیاور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       زمانی که چهارپا داشتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       ومهربان تر بودی.      &lt;B&gt;&lt;I&gt;الیاس علوی&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;، از مجموعه شعر&lt;B&gt;: من گرگ خیالبافی هستم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 13:18:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما همه مان سه نقطه شده ایم...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>همه اینها جوانی کج و کوله ماست که دارد به باد می رود، دود می شود، هیچ انگار! همه اینها روزهای خوب جوانی ماست که قرار بوده خوب باشد، خوش باشد، پرباشد از رنگ، قهقه های از ته دل، خوبی، سلامتی، شادی! این ها همه شان روزهای جوانی ماست که پرشده از رنگهایی که مال خودمان نیستد، ما مالشان نیستیم، قرار نبوده که باشیم، قراربوده که نباشیم اینطور، اینقدر بهت زده، با چشمانی کاملا باز که هیچ سرشان نمی شود که باز بودنشان هم زیادی باز است، قرارنبود که اینطور بعد از گذشتن یک ماه لعنتی و تمام بدی هایی که آدم های بد بر سرمان آوردند، اینطور ناامید بمانیم، قرار نبود اینطور بشویم...شکست خورده و مثل بازندگانی که امید به بعدهادارند، درحالیکه می دانند که کاری هم از دستشان برنمی آید، چقدر همه چیز بد است، چقدر همه چیز بد است، چقدر همه چیز بد است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: این معلوم است که دیگر جمله های خوب به دستهایم نمی رسند...به انگشتهایم راه پیدا نمی کنند...این معلوم است که از آن خرده نثری که برای خودم دست و پاکرده بودم، هیچ نمانده است...به بدروزهایی پرتاب شده ایم...بدروزهایی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 12:06:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من درد می کشم...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>این درد مرا می کشد. مرا می درد. بیچاره می کند. خانه ام را آتش می زند. این درد به جان من افتاده ست و هر کاری می کنم جدا نمی شود. من بیزار شده ام. شکسته ام. کم اورده ام. چیزی نمانده برایم دیگر. این ها همه شان دردهای بزرگی است. باور کنید. گذشتن از این خیابان ها که قرمز شده و چشمهایم را خونین می کند. دیدن صحنه های مردن دخترک هم سن و سال خودم که جان می دهد آرام آرام و می رود، بی هیچ سروصدایی، بی هیچ توقعی برای کمک، بی هیچ توقعی! می رود، می رود، به همین سادگی! دیدن اشکهای مدام عابران مرا می کشد. اشکهایم پایین نمی آیند. مانده اند همانجا لعنتی ها. قیافه ی آدمهای قهرمان را گرفته ام. انگار نه انگار! همینطور که سراسیمه می دوم و باتومها به سراغم می آیند، چیزی از ژست قهرمانی ام کم نمی کنم.... اما من کم آورده ام. فقط دلم می خواهد جایی باشد برای فکر کردن و بیرون آمدن از این بهت زدگی عجیب که دچارش شده ام. تا شاید باورم بشود بلایی که به سرمان می آید را. فقط می خواهم که اینجا نباشد. هر جا که می خواهد باشد، باشد.</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 10:43:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من بهت زده ام...یکی به دادم برسد!</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گفتن از اين روزها حرف اضافه است. حرف اضافه اي كه گفتن ندارد، كه چه  دارد اتفاق مي افتد، كه چه مي شود، كه چه بر سر مردم مي آيد.  اين ميان يك حرف مي ماند و بس! اينكه چه قدر هنوز و بعد از گذشتن يك هفته از ناانتخابات 22 خرداد و كودتاي روز بعدش، بهت زده ام! مي روم درتمام تجمع ها شركت مي كنم، شعار مي دهم، همراه با دوستانم تجمع مي كنم در دانشكده ي كوچك بي اتفاق دو سال گذشته و شعار « لحظه به لحظه گويم زير شكنجه گويم يا مرگ يا آزادي» سر مي دهم، بي آنكه اميدي به تغيير داشته باشم، بي آنكه به تلاشهاي هرروزه و بحثها و تجمع ها اعتمادي داشته باشم، بي آنكه دلم بخواهد براي يك بار هم كه شده دلم را خوش كنم به نتيجه! حس بدي است، مي دانم كه گفتنش هم خوب نيست! اما بعد از گذشتن 4سال سياه اخير، اميدوار بودن كارسختي است، دويدن واميداوار بودن به رسيدن كارسختي است، كارسختي است كه هي به خودت دلداري بدهي كه اشكال ندارد بعد از مدتها وبا  دلايل زيادي كه براي راي ندادن داشتي، باز هم رفتي و 2ساعت در صف ايستادي كه ميرحسين را با تمام اشكالاتي كه در برنامه هايش مي ديدي به صندوق بيندازي! كارسختي است كه چهره غمگين و مبهوت پدر را در روز بعد انتخابات از ياد ببري و ببيني اش كه دارد تمام برگه هاي تبليغاتي اي كه به خانه آورده بود با حسرت از گوشه وكنار جمع مي كند. كار سختي است جلوي فرياد مانده در گلويت را بگيري وقتي كه مادر از بيرون آمده و از بحث سنگيني كه با زن جيره خوار همسايه - كه يك سپاهي بدبخت است و يك زن بدبخت است كه برايش دور از ذهن است كه چگونه زن همسايه بغلي اش مالك تمام دنگ خانه بغلي شان است و يك بي شعور واقعي است كه هيچگاه  محكم جواب سلام دخترك همسايه را نمي دهد- داشته، آمده روي مبل نشسته و دست به سر گرفته است و اشك در چشمهايش مي رود و مي آيد. از ياد بردن اتفاقات تلخ سال هاي اخير سخت است. زنداني شدن برابري خواهان زيادي كه به نوبت به ديوارهاي بلند اوين سلام كردند، محروم شدن دوستان نزديكت از تحصيل، اختناقي كه لحظه يه لحظه بيشتر به گلويت فشار مي آورد، اعدام وبلاگ نويسان و فعالان حقوق بشركه دادن اميدواري هايشان به ملت غم زده ي اين روزها، خالي است و... . اما سخت تر است اينكه بايد به خودت به زور هم كه شده بقبولاني كه بنا بر نمي دانم كدام قضا وقدر بي شرفانه اي، بايد يك 4سال ديگر را هم تحمل كني، بايد هرروز ازديدن فقر روزافزون مردم سرزمينت به تنگ  بيايي و هرروز بعد از ديدن ماموران گشت ارشاد در خياباني هاي شهر، بغض گلويت را بدرد! چقدر اين روزها همه چيز سخت است، چقدر اميد سخت است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 13:28:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;ol type=&quot;1&quot; start=&quot;1&quot; style=&quot;margin-top: 0cm;&quot;&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;من هميشه بيخودي از بعضي آدمها بدم مي آيد.از آدمهايي كه انتظار
     دارند هميشه خوب و خوش و سرحال باشي، هميشه دوستشان داشته باشي، هميشه بهشان
     بگويي دلم برايت تنگ شده، دلم مي خواهد بيشتر ببينمت، دلم تورا مي خواهد وبس.
     من خيلي وقتها&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;همينطوري الكي از همه
     چيز بدم مي آيد...مثلا از باران بدم مي ياد چون يك آب اضافه ي بي سر وپا مي
     دانمش كه از بس بيكاره مي خورد توي مغز آدم و همه جارو خيس مي كند و هواررا
     گرفته و تخمي، حالا هرچه قدر هم كه همه بگويند: من عاشق بارون هستم، من از
     بارون بدم مي آيد چون بدتر از خودم خيلي بيكار تشريف دارد و هوارا به قول
     دوستان الكي دونفره مي كند و فكري به حال تنهايي آدم نمي كند. &lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اصلا دليلي نمي بينم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;براي
     شما كه داريد چشم و زبان هم را در مي آوريد به خاطر طرفداري از كانديداي مورد
     نظرتان و هيچ احترامي هم براي خودتان و بقيه قائل نيستيد، توضيح بدهم كه چرا
     راي نمي دهم، انقدر هم به خودتان فشار نياوريد كه اقناعم كنيد، راي نمي دهم
     وبه شما هيچ ربطي ندارد چرا! واقعا!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دوست دارم با هيچ كس حرف نزنم، به اين حرف نزدن عادت كرده ام ديگر،
     خيلي وقت است، حالا چه شما بپرسيد چه &lt;span&gt; &lt;/span&gt;نپرسيد، ولي واقعا حالم بد مي شود كه
     آدمهاي بي ربط مي آيند جلو وبا ناراحتي اي كه مال خودشان نيست و داد مي زند
     كه الكي و مصنوعي و بي خودي است، مي گويند: چرا ناراحتي؟ خسته اي؟ افسرده اي؟
     اگر هيچ چيز نگوييد بهتر است تا اينكه چشمهايتان را بيندازيد مستقيم توي
     چشمهاي آدم و ابراز ناراحتي كنيد و بعد توي دلتان بگوييد: هرچند به من هيچ
     ربطي ندارد!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;يك چيزي اين وسط وجود دارد كه نمي دانم چيست و چرا هرروز دارد از
     بدنم چيزي را كم مي كند و ريدمان مي زند به زندگي كج و كوله و نيمه كاره‌ام!
     مثل آدمهاي هرزه شده‌ام: هرچند مي دانم يك چيز اين وسط كم است اما گاهي دچار
     غرور مي شوم!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;راهت را بگير و برو، كاري به كارم نداشته باش!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مي خوام يك تابلو بخرم بزنم توي اتاق و هرروز چيزي رويش بنويسم تا
     عادتهاي بد را ريشه كن كنم، اولي اش اين است: هيچ آدمي آنقدر ارزشش را ندارد
     كه توي كارش فضولي كني و فكر كني آنقدر مهم است كه بخواهي سر از زندگي اش در
     بياوري، خودت اين وسط هستي و بس ، بگذار بقيه سيرصعودي به خود افتخار كردنشان
     را ادامه بدهند!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بيش از اندازه رك هستم اما از آدمهاي رك بي نهايت متنفرم!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دوريد، دور!&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پابرهنه راه نرويد/ اتفاق افتاده است/ من هم بيرون بودم/گويا فرصت
     نكرده/از اشيا خانه قرباني بگيرد/ خون اگر بريزد گريبان گير من است/جان
     عزيزتان/ پابرهنه راه نرويد/ اين خانه خرده شيشه دارد/ &lt;strong&gt;سارا محمدي اردهالي&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 21:30:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمستان سر نيامده است...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اين زمستان سر نيامده، اين لعنتي روزهاي
قديمي تمام نشده اند، اين به همه چيز رفتنهايمان هنوز شدت دارند، اين اشكهايي كه
گاه و بيگاه مي ريزيم و به سختي جلويشان را مي گيريم، اين ... نه اين زمستان تمام
نشده است، با شدت چسبيده به تار وپودهاي لباسهايمان، دلمه زده، سفت شده، چسبيده
بهمان و خونمان را مي مكد... اين روزها الكي مان مي كند و سخت مي گذرند وقتي شما
نيستيد، وقتي براي ديدنتان لحظه شماري مي كنيم، وقتي آنقدر خسته ايم، آنقدر عصبي
هستيم، آنقدر برايمان مهم شده ايد كه بيش از پيش حوصله همديگر را نداريم...حوصله
همديگر را نداريم، حوصله خودمان را نداريم، حوصله نداريم، نداريم، نداريم... ما كم
مي شويم وقتي همه اش بايد به ديگران بگوييم خبر جديد چيست؟ خبري كه هيچ وقت خوب
نيست، خوش نيست، قشنگ نيست و روزهايمان را گه تر از قبل كرده، احمقانه تر از پيش،
لجنمال تر از روزهاي گذشته! خبرهايي كه بايد به آدم هايي بدهيمشان كه هروقت مي
ديدنتان با برگه هايي كه روي دستهايتان بود، به حال و حوصله تان مي خنديدند، به
پشتكارتان كه براي آدمهاي احمقي چون آن ها روز و شب هايتان را «بي خواب» كرده
بوديد... حالا همه شان سراغتان را مي گيرند، مي آيند روبرويمان مي ايستند و گريه
مي كنند حتي! به خودشان فحش مي دهند حتي! خجالت مي كشند حتي! &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اين فعل هاي گذشته كه اين روزها تكرار مي شوند
حالمان را به هم مي زند، به فعل مي بردمان وقتي كه مي گوييم دوستانمان چنين بودند
و چنان... دست و پاهايمان هنوز راه مي روند روي اين روزهاي بي شما، وزندگي هنوز
جريان دارد، ولي چيزي از وجودمان كم است، چيزي شبيه تعلقات بدنمان كه وقتي كه
داريمشان نمي فهميم كه داريم و وقتي كه ديگر نداريم به بودنشان پي مي بريم... به
بودنهايي كه با هم گذشته اند، تلخ و شيرين، سرد و گرم، با اختلاف و بي اختلاف...
اختلاف هايي كه هرچند با روزهاي سختي گذشته اند، ولي در برابر لعنتي هاي اين روزها
فرساينده نبوده اند...ما سختمان است، دهنمان دودقيقه يه دودقيقه تلخ مي شود،مي
سوزد، آتش مي گيرد، دستمان شل مي شوندوخجالت مي كشند از اينكه كاري ازشان برنمي
آيند...ما براي خودمان است كه دلتنگتان هستيم...دلتنگ آرامش خواستني&lt;a href=&quot;http://www.tahavalizadeh.wordpress.com/&quot;&gt; طه&lt;/a&gt;، مهرباني
هاي پنهان &lt;a href=&quot;http://www.poorya-poshtareh.blogfa.com&quot;&gt;پوريا&lt;/a&gt;، خنده هاي بلند&lt;a href=&quot;http://nik-nevesht.blogspot.com&quot;&gt; نيكزاد&lt;/a&gt; وهوشمندي امير.... ما براي خودمان است كه
دلمان مي خواهد هرچه زودتر روي صندلي هاي سبز دانشكده ببينيمتان در حالي كه داريد
چايي اي را كه دودقيقه پيش عدد آورده ايم وخريده ايم، مي خوريد... ما دلتنگ روزهاي
خوبي هستيم كه با همراناني چون شما گذرانده ايم... دلتنگتان هستيم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
