دلم هواي آن روزها را كرده...آن روزها
كه با الهه مي دويديم در كوچه هاي تنگ خيابان نظامي شاهين شهر و هيچ كس دوستمان
نداشت چون آنقدر شيطان بوديم كه خودمان هم
از دست خودمان خسته شده بوديم ... دلم آن دوچرخه قديمي دسته بلند را مي خواهد كه
بهمان ارث مي رسيد و آنقدر خنده دار بود كه بچه هاي كون لخت كوچه مسخره مان مي
كردند و ما با اعتماد به نفسي ستودني به كار خودمان ادامه مي داديم...دلم بدجور
هواي ان روزها را كرده...آن روزها كه هي
عاشق مي شديم و عاشق مي شديم ،شوهر مي كرديم،بچه دار مي شديم، و گاهي طلاق مي
گرفتيم حتي... دلم هواي حسن و حسام و محسن را كرده ...سه برادري كه هر روز يكي شان عاشقمان مي شد با آن لهجه دوست
داشتني شان . دلم تنگ شده براي اميد واحسان و امير سه برادر ديگري كه پابه پاي ما به دنيا آمده بودند تا جاي
برادرهاي نداشته مان را بگيرند برايمان ، حالا اميد در كانادا دكترا مي خواند و
احسان و امير آقا مهندسي شده اند براي خودشان... چه قدر دلم براي آن سر كوفتهايي
كه مامان از درس خواني سه برادر مي زد
بهمان تنگ شده ،همانهايي كه آخر از من
والهه خر خوانهايي ساخت وصف نا شدني. من دلم آن حياط بزرگ را مي خواهد با درختهاي
زردآلو وسيب و انگور و انجير ...با آن سبزيهاي سبز سبز كه سفره مان را سبز مي كرد... آن ايوان پت وپهن را مي خواهم با سماور قديمي مان كه صداي غل غلش مثبت بود و هيجان اور... من دلم ان خانه بزرگ
را مي خواهد كه مبل نداشت وميز نداشت و هيچ چيز نداشت ولي پر بود از وسعتي تمام ناشدني كه مي شد صدها بار نشست پشت بابا و
در سالنش به اندازه تمام شاديهاي مصنوعي اين روزها خر سواري كرد و مثل خر كيف كرد.
دلم تنگ شده براي آن لحاف گنده كه شبهاي
زشت سرد كويري آن روزها را مي شد زيرش و در پناه شكم گرم ونرم بابا- كه آن روزها
جوان بود و هنوز اين طرف سبيلش مثل آن طرفش سپيد نشده بود و باعث خنده مان مي شد –
سپري كرد. چه قدر يك ذره شده دلم براي آن همسايه ها ي فضول صميمي كه در غربت آن
روزهايمان پشتمان بهشان گرم بود حتي اگر انقدر سنتي بودند كه براي مامان غصه مي
خوردند كه سه تا دختر دارد ،آن هم دخترهايي كه دوتايشان هم سن همند و شوهر دادنشان دشوار است لابد... دلم
تنگ است براي آن بازار شلوغ تنگ ولا غر كه كه آنقدر ادم پاشيده شده بود در پياده روهايش و آنقدر پسرهايش چشم آدم را
در مي آوردند كه حتي راه رفتن معمولي هم يادمان مي رفت ...چقدر ياد ان روزها
افتاده ام ...ان روزها كه با مامان مي رفتيم پشت مغازهاي عروسك فروشي مي ايستاديم و دلمان عروسكهايي مي خواست كه گران
بودند و قشنگ و ما نمي توانستيم هيچ كدامشان را بخريم...سرمان را مي انداختيم پايين
و مي امديم خانه در آرزوي روزي كه پولدار شده باشيم ... دلم هواي دوستهاي نزديك آن
روزها را كرده ...همانها كه آنقدر مي شد پيششان درد دل كرد و درد دل كرد و درد دل
كرد تا خالي شد ،همانها كه واقعا به حرفهايمان گوش مي دادند نه اينكه فقط سري تكان
دهند به نشانه توجه و تمام دوستي شان
خلاصه شود در حرفهاي روزمره اي كه پر از خنده است و به آدم حس الكي دوست داشته شدن
مي دهد ولي در واقع تو خالي است و هيچ است و نه تنها دوستي نيست بلكه از يك اشنايي
غريب هم غريب تر مي زند ،مثل دوستي هاي اين روزهايم كه حالم را به هم مي زند.
دلم براي فريبا دوست 8 ساله ام كه روز اول دبستان اولين هم نيمكتي ام شد و بعد
اولين دوستم و بعد ديرينه رفيقم ،تنگ شده ،همان كه وقتي 15 سالش بود با دوست پسرش
فرار كرد و بعد به همان شوهر كرد و چه قدر كه دلم مي خواهد ببينيم اين روزها چكار
مي كند و چقدر دلم مي خواهد ببنيم ابروهايش را كه برداشت چه شكلي شد و چقدر دوست
دارم وقتي دوباره به خوابم امد ابروهايش را برداشته باشد نه همان شكلي، پشمالو با
آن لهجه اصفهاني - آباداني. دلم مارال مي خواهد تا بنشينيم با هم لري حرف بزنيم و
بخنديم و سمبوسه كثيف سر فردوسي بخوريم و غصه دار بشويم كه چرا هيچكس دوستمان
ندارد و با دستمان پسرهاي موسيخ سيخي به هم
نشان بدهيم و بلند بگوييم: چه زشت! من
حتي دلم هواي كتكهاي خانم كشكولي را كرده
با ان انگشتر توي انگشتش كه وقتي با مشت مي امد پايين چشم ادم، كارمان ديگر ساخته
بود ،دلم نفرتهايم را از او مي خواهد ،وقتي كه آن روز كه دلقك شده بودم و دامنهاي دست دوخت كلاس حرفه و فن را پوشيده بودم
،آن قدر كتكم زد كه نفسم بالا نمي آمد و بيشتر اشكهاي الهه كه آن طرف كلاس نشسته بود و طبق معمول از هم
جدايمان كرده بودند ، اذيتم مي كرد.
پي نوشت: معلوم است كه حالم خوب نيست
،اين كه گفتن ندارد! حتي اگر آنقدر بخندم كه همه حالشان از من به هم بخورد. به همه
چيز شك كرده ام اين روزها و مثل هميشه دلم تحول مي خواهد و يك آدم معمولي كه هيچ
ادعايي نداشته باشد و بنشيند صادقا نه به حرفهايم گوش بدهد و هيچ ادعايي هم نداشته
باشد كه هميشه شنونده حرفهايم است ولي در عمل تنها چيزي كه برايش مهم نيست النازي و حرفهايش است.
پ ن 2: چند پست است كه فقط دارم مي گويم
چه چيز دلم مي خواهد ... از بس كه هيچ چيز
ندارم اين روزها.
پ ن 3: به خاطر هشدار و اين مزخرفات نيست كه پستهايم همه شده اند خاطرات و دل نوشته و شخصي
نويسي ، من فقط حالم خوب نيست،همين!

