او هميشه كار مي كرد ..وقتي صبحها همه خواب بودند
و حاضر بودند بميرند ولي از خواب شيرين پا
نشند...اول چايي درست مي كرد ..بعد نون مي خريد ...بعد نماز مي خوند..بعد ..توي
سرما ي اون سالا مي رفت منتظر سرويس وتا
سرويس برسه استخوناش يخ مي زد ...مي رفت توي اون كار خونه دره اند دشت و تا بوق سگ
كارمي كرد..و دوباره فردا مي شد...هر وقت هم دخترش ازش مي پرسيد بابا چه قدر حقوق
مي گيري؟ مي گفتابابا بد نيست اما دخترش فهميده بود هر چي هست زياد نيست ...يه روز
فهميد باباش در برابر اين همه كاري كه مي كنه فقط و فقط 38 تومن مي گيره ..بعد رفت با همون سادگي بچه گونه اش به دوستش
گفت : باباي من كارگره و 38 هزارتومن توي ماه حقوق مي گيره ..دوستش با تعجب
نگاهش كرد و گفت:" واقعا" "
چقدر لذت برده بود از دلسوزي دوستش انگار ...فكر
كرده بود چه حس خوبيه دلسوزي ديگران به حالش..خلاصه حالش خوب بود......يه روز
باباهه اومد گفت: دو ماهه بهمون حقوق ندادن و فردا تو كارخونه تجمعه .باباش وقتي اين حرفارو ميزد مي خنديد ..انگار
دلش غنج مي رفت از كاري كه مي خواست بكنه:اعتراض به و ضعيت نا به سامان كار
گرا...فردا موقع بوق سگ كه شد باباهه ديگه
نيومد خونه ...خبر اومد باباهه توي تجمع هم كتك خورده هم دستگير شده ..دو سه ماه
بابا نداشت...بعدش كه بابا اومد هم خسته بود ..هم درمونده ...هم پير ...هم همه
چيز..ود وسه ماه بعد ديگه از اون لبخند شب آخر خبري نبود ..بابا بيكار شده
بود و ديگه 38 تومنو توي ماه نمي اورد
خونه ..از همون روز دختر فهميد دختر يه مرد بزرگه ..يه فعال جنبش كارگري كه روي
اعتقاداتش مي ايسته...ديگه هم دلش نمي خواست دل دوستش به حالش بسوزه ..باباي اون
يه قهرمان بود..يه قهرمان واقعي...
...
روزكارگر براي همه كارگران زحمتكش و باباي اون
دختر مبارك باشه هزار هزار بار
با اميد كمي بهتر شدن وضع زحمتكش ترين قشر اين جامعه ي بي عدالت...
معلم روز تو هم مبارك هزاران هزار بار...
پي نوشت: آره خوبم انگار اين روزها...سعي مي كنم
اين طور باشه...
