از خواب مي پرم ،صداي جيغ مي آيد .جيغ
مي زند .زن جيغ مي زند ،فحش مي دهد ،جيغ مي زند. مي پرم پشت پنجره ،چشمهاي خواب
آلودم را باز مي كنم ،زني ايستاده رو به آپارتمان و جيغ مي زند. نحيف است و سر تا
پا سياه پوشيده .داد مي زند :بيا بيرون زنيكه ... بيا بيرون ،خودم ديدم الان از
خونه شما اومد بيرون ..از ديشب تا حالا اينجا بوده ،خودم از ديشب تا حالا اينجا
بودم پشت در بودم ...بيا بيرون زنيكه فلان فلان شده ....همسايه ها مي ريزند بيرون
،هر كدام چيزي مي پرسد ،من هم با همان صورت خواب آلود مي رون بيرون ،مي ايستم
كنار،ساكت.زن مي آيد ،بعد از چند ماه صورت همسايه جديدمان را مي بينم .زيباست،موهاي
رنگ كرده اي دارد با ابروهاي كموني ..زن اولي همچنان جيغ مي زند .همسايه با گوشي
حرف مي زند.هيچ هم نمي گويد .زن اولي مي گويد"من مدير يك شركت هستم ..بعد از
چند سال زندگي ، شوهرم خيانت كرده بهم ،مي ياد خونه اين زنيكه ....نچ نچ همسايه ها
در ميآيد ..يكي مي گويد: از همون اول مي دونستيم اينطوريه ..يكي ديگه مي گه: آره
زنيكه ول ..زن گريه نمي كند ،حرف هم نمي زند ،فقط راه مي رود و صورتش سرخ شده ،زن
اولي بعد از نيم ساعت فحش دادن و سر و صدا كردن مي رود.زن،خسته از نگاههاي چپي كه
ولش نمي كنند مي رود بالا ،دو سه دقيقه بعد بر مي گردد با برگه اي در دست .نشانمان
مي دهد : صيغه نامه است .مي گويد: صيغه اش هستم ،طلاقي بودم اين مرد
"لطف" كرد اومد منو گرفت تا يه "سايه" بالا سري داشته باشم.
همسايه ها كمي آرام مي شوند و انگار راضي .از حرفهايشان پشيمان هستند .هر كسي مي
رود خانه خودش .من ساكت هستم ،ساكت ساكت. ولي در دلم چيزي موج مي زند :نفرت از اين
قانون بي قانون ،از اين آدمهاي سگي ....فحش مي دم ..در دلم .. سرخ مي شوم ،لباس مي
پوشم ،مي آيم بيرون ...
...
يك هفته بعد زني در كو.چه جيغ مي زند و
همسايه ها سرها را از پنجره ها بيرون مي كنند :" چي مي گي زن؟ صيغه شه
،كارشون قانونيه و شرعي .." حالا من جيغ مي زنم و مادرم ساكتم مي كند ..جيغ
مي زنم ولي كسي نمي شنود .فرياد مي زنم و حالم به هم مي خورد ..دراز مي كشم و در
گوشهاين را مي گيرم ...من به شنيدن فحشهاي "ناموسي " عادت ندارم ..سرم
درد مي گيرد ...لعنت به اين زندگي سگي...
