تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

چقدرحرف ندارم براي گفتن ..گاهي اوقات از اين دنياي جدي حالم به هم مي خوره دييايي كه هيچ وقت اون طوري كه مي خوام توش زندگي نمي كنم ... اونطوري كه هستم نيستم ..دنيايي كه همه ش شده آدمهاي دور وبري كه لحظه به لحظه حالمو به هم مي زنن.. آدمهايي كه اگرچه دوستشون دارم ولي با من سنخيتي ندارن ...آدمهايي كه به قول مريم دبير سرويس عزيزمون بايد  هر وقت ازم حالمو ازم مي پرسن به دروغ و با لبخند زشتي بهش بگم خوبم ..خوبم ... و او دوباره بگه :آره دروغگو!..... نه خوب نيستم ..خوب نيستم ..اگه هم الان دارين مي گين : اه اينم چقدر آه و ناله مي كنه ..بگين اشكا ل نداره ... خوب نيستم چرا كه خيلي از چيزهايي كه براي رسيدن بهشون تلاش مي كنم به دست نمي يارم .. خوب نيستم چرا كه اونطوري كه مي خوام نيستم ...نيستم چرا كه..نمي دونم .... از ديدن خيابوناي زشت اين شهر لعنتي هم خسته شدم ..دلم تنگه براي شهر خودم ..شهري كه همه رو مي شناختم و دوستهايي نزديكتر از نزديكانم داشتم ...و حالا دو سالي مي شه كه بهشون سر نزدم.. من اين روزها نه خوبم ..نه حوصله دارم ..نه خوشحالم ...و نه هيچ چيزي براي گفتن دارم .. بابت بعضي چيزها هم عصباني ام مثل هميشه ...خيلي خيلي خيلي ...

 

روزي خواهد رسيد

كه ساده ترين مردم ميهن ما

روشنفكران ابتر كشور را به استنطاق خواهند كشيد

و از آنها خواهند پرسيد:

"هنگامي كه ملت به مانند آتش يك اجاق

كوچك و تنها فرو مي مرد

به چه كار مشغول بوديد؟"

پي نوشت: اين شعر از آئورته كاستيلو شاعر گواتمالييه كه از روي ديوار اتاق بنفشه عزيز نوشتم.. خيلي موقعها به مضمون اين شعر فكر كرده ام و بعضي موقعها هم كاملا" قبولش دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:15  توسط الناز محمدي  | 

خسته ام اين روزها ..خسته خسته خسته ... حوصله ندارم ..شايد هم نا اميدم اين روزها...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:34  توسط الناز محمدي  | 

"بزودي جنگ ،خشونت و ديكتاتوري از بين مي رود و حتي سياست هم چيز به دردنخوري مي شود ،چرا كه هيچگونه نفاق و جدايي بين مردم وجود نخواهد داشت و آنچه مي ماند برادري و برابري انسانهاست .اينهاست آن آرزوهاي بزرگي كه براي سالهاي ْينده در سر مي پرورانيم :براري و برابري تمام انسانها در قبول آزادانه ي آزادي. " *

به تمام بعضي ها اينها را مي گويم ،به شما خانواده ي عزيز ، دوست ، خواهر و بعضي عزيز.

  1. اگر من آرزو دارم انساني باشم برابر با تمام انسانها ، با حقوقي برابر و زندگي اي خواستني براي خودم ،زياده خواه نيستم .
  2. اگر از اين فرهنگ نصفه و نيمه خسته ام و متنفرم از آن،تازه به دوران رسيده نيستم.
  3. اگر آرزوهاي بزرگي دارم ولي به آنها به چشم هدفهايم نگاه مي كنم رويا پرداز نيستم.
  4. اگر دوست دارم هر چه مي خواهم بگويم بدون هيچ قيد و بندي ،داد بزنم از ته دل با صداي زنانه ام و افتخار كنم به خودم ،مغرور نيستم.
  5. اگر دوست دارم تنها باشم و براي هيچ چيز پاسخگو نباشم و خودم براي خودم تصميم بگيرم ،زيادي لاقيد نيستم .
  6. اگر از ديدن سريالهاي پر از ديالوگهاي خفيف كننده و ذليل كه اذيتم مي كند و به روح زنانه ام آسيب وارد مي كند لذت نمي برم ،يك دانشجوي پر ادعاي ارتباطات نيستم.
  7. اگر از اين فاصله هاي طبقاتي به ستوه آمده ام و جز نوشتن راه حلهاي ساخته و پرداخته ي خودم روي سطور كارديگري ندارم ،زياده خواه نيستم.
  8. اگر از خوندن كتاباي دوبووار ،سارتر،ماركس وو... لذ ت مي برم ودوست دارم تمام وقتم رو به آنها بسپارم ،خودنما و زيادي روشنفكر نما نيستم.
  9. اگر دوست ندارم جنس دوم،ناقص ، ضعيفه ، ناقص عقل،گوشه نشين ،توسري خور ويك كاالاي جنسي صرف باشم ،پرده در نيستم .
  10. اگر پاي اعتقاداتم مي ايستم و آنها را عوض نمي كنم ،سر آنها بحث مي كنم ،كوتاه نمي آيم و حتي دعوا مي كنم ،غد و يك دنده نيستم .
  11. اگر هنگام دفاع از عقيده هايم صدامو بالا مي برم و همراه مي كنم اونو بامنطقي كه به نظرم تنها سلاحمه ، بي ادب و بي شعور نيستم .
  12. اگر ناراحت مي شم از اينكه وقتي مي رم مهموني به جاي اينكه ازمن كه دم دست نشستم شروع كنن به پذيرايي كردن ، مي رن از پسري كه از من كوچكتره ولي اين روزها پشت لبش سبز شده و "مرد" شده شروع مي كنن،نخورده و بي تربيت نيستم .
  13. اگر مرز نمي كشم بين خودم و جنس مخافم ،اگر اونو بالاتر از خودم نمي دونم و بي پروا از او و رفتار سنتي اش انتقاد مي كنم ،بي حيا نيستم.
  14. اگر دوست ندارم كالايي باشم  تا به دنيا بيام براي اينكه برم خونه بخت و جز با كفن سپيد از اونجا بيرون نيام و ازكلمه ي "ترشيده" هم متنفر باشم ،غير معمولي نيستم.

 

بعضيهايي كه اين روزها پي برده ام هيچ زمينه مشتركي با شما ندارم ،اذيتتان مي كنم و اذيت مي شوم ،بي پروا سخن مي گويم و بي پروا مي شنوم ،دوستتان دارم ...ولي از من نخواهيد كس ديگري شوم ..من تغيير ناپذيرم....

پ ن1: چقد ركتابي نوشتم نه؟؟!

پ ن2:اينها حرفهاي خودم و يكي از دوستان بود ... خيلي بي پروا بود نه؟؟!

پ ن 3: خوشحالم عيد داره تموم مي شه ..خيلي مسخره بود نه؟؟!

پ ن4: ؟؟!

 

* قسمتي از كتاب "خون ديگران" سيمون دوبووار 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط الناز محمدي  | 

سال به سال / هر سال / يك سين ساده / از سفره هفت سين ما كم مي شود/ ،

چرا...؟ / پريا مي پرسد،پريا دختر يكي از كارگران همين خط واحد است.

 

سال به سال / هر سال/ هزار مشق دشوار/ بر شب تكليف و ترانه ما تحميل مي شود،

چرا...؟ / چرا نمي  گذارند / كسي در امتحان دشوار سر پناه .و سايه / قبول شود؟

پريا مي پرسد،

پريا دختر يكي از كارگران نيشكر تلخاب است .

سال به سال / هرسال

...

( بگذار سخن بگويم !) / واژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند،/ اين كيفر خواست تباني با ترانه زندگي ست؟

پريا نمي پرسد / من مي گويم / پدر من هم /يكي از كارگران خسته همين جها ن بود.

 

سال به سال/ هر سال / صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است / صحبت از سفره گشودن صبح است /

صحبت از علاقه عجيبي / به اسم عدالت است ،

اما پرده ها تاريك / پدرها خسته / سفره ها خالي !

 

سال به سال / هر سال

...

( بگذار سخن بگويم !) / بگذار هر چه مي خواهد ببارد/ ببارد از سنگ ، از سياهي ،از سكوت ، / ما نوميد نمي شويم / ما همچنان

سفره  بي سين خانواده خود را/ با الفباي تمام عيار عشق مي آراييم ،

اين را من نمي گويم

مادران ما مي گويند!

 

 

شعر از سيد علي صالحي با عنوان " آقاي رئيس جمهور...!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:47  توسط الناز محمدي  |