تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

امروز ديگر نيامده ام آه و ناله كنم ... آخه ديگه خسته شدم از اين همه ناله كردن و رنجنامه نوشتن ... امروز اومدم كه برات بنويسم از حال وهواي دوستات كه بيرون اوين دلشون تنگ شده واسه اينكه دوباره بشينيد دور هم و حرف و حرف بزنيد و بخنديد و خوش باشيد ... نمي دوني چقدر سخته كه توي اين اوضاع بخواي شاد بنويسي و هيچ موضوع خوشحال كننده اي هم دور و برت نباشه تا در باره ش بنويسي .. چاره اي نيست ... اين رو از سر استيصال نمي گم ولي خوب چيكار كنيم دل همه مون برات تنگ شده نسيم ... نمي دونم توي اين غروب لعنتي جمعه كه دل آدم مي خواد از دلتنگي بتركه داري پشت ديواراي بلند اوين چيكار ميكني ... شايد داري آواز ميخوني فارغ از همه چيز ... كاشكي اينطوري باشه .. ولي مي دونم كه نيست ... شايد هم الان نشستي و از سرما توي سلول كوچيكت داري مي لرزي ... همين فكراس كه اين روزا خيلي آزارم مي ده ... اينكه من توي خونه نشتسم پشت كامپيوترم و دارم هرچند با حال بدي مينويسم ... و تو شايد از سرما بلرزي .... يادمه دو روز قبل از رفتنت داشتي واسم از دفعه ي قبلي كه رفته بودي به اين اوين لعنتي مي گفتي ... يادته گفتم خيلي دلم مي خواد برم زندان ...توي بندعمومي .. وتو يه نگاه ازسر درد بم كردي وگفتي هيچ وقت اين آرزو رو نكن چه عمومي چه 209 همه ش درده ... وحالا دوباره رفتي و من جز نشستن پشت كامپيوترم و نوشتن درد نامه اي كه مثلا " قرار بود شاد باشه كار ديگه اي نمي تونم بكنم ... امرو زمي خواستيم بيام خونتون اما شايد بتونيم يه كم همدردي بكنيم با مامان و برادرت... ولي همون بي برنامه بازيهايي كه خودت هميشه ازشون مي ناليدي نذاشت... به اميد اينكه دو سه روز آ ينده بيايم وشيريني آزادي ات رو بخوريم...

 

پ ن:توجه داشتيد كه مثلا" قرار بود شادباشه... خوب چي كار كنم نميشه ديگه.... دست خودم نيست...

پ ن2. تنها خبر خوبي كه اين روزا شنيدم خبر تبرئه ي سه يار دبستاني پلي تكنيكي بود.. از اين بابت خيلي خوشحالم....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:15  توسط الناز محمدي  | 

وبلاگي براي آزادي نسيم سلطان بيگي
براي آزاديت تلاش مي كنيم .. به هر قيمتي باشه..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:50  توسط الناز محمدي  | 

اين روزها دلم براي همه چيز تنگه ...براي همه چيز كه نمي دونم چيه ... نمي دونم مي خوام چي بگم ... از بس اين روزها آه وناله كردم خسته شدم ..دلم به شدت براي نسيم و كيوان و بقيه دوستان دربند تنگ شده ... و كاري از دستم بر نمي ياد .. چقدر بده آدم همه ي چيزاي بد دور و برو ببينه و نتونه هيچ كاري بكنه.. ازبس  اين روزها به بچه ها گفتم يه كاري براي نسيم بكنيم كه همه رو خسته كردم .. ديگه به هر كي مي گم يه نگاه عاقل اندر سفيه مي كنه و مي گه : آخه چيكار ميتونيم بكنيم توي اين وضعيت.؟!!! نمي دونم هيچي نميدونم .....................

امروز باشيمارفته بودم دفتر زهره ارزني وكيل جلوه ... داشتيم مصاحبه مي گرفتيم كه يه هو گوشيش زن خورد و ديديم جلوه س از اوين ..يه حالي بم دست داد .... ولي روحيه ش خوب بوداين طور كه معلوم بود... زهره ارزني خيلي ناراحت بود واسه راحله زن جووني كه چهار شنبه قراره به جرم شوهر كشي اعدام بشه ... خيلي حال بدي بم دست داده بود ... راحله اون موقع كه محبوبه و ناهيد اوين بودن هم بندشون بوده ...اين روزها حال همه بد است.... همين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:50  توسط الناز محمدي  | 

يكي از دوستان كار جالبي توي وبلاگش كرده بود ... اگر حمل بر تقليد نشه من هم مايلم اون كارو توي  وبلاگم بكنم ... يعني مي خوام از چيزايي كه بدم مي ياد يا خوشم مي ياد بنويسم... فكر مي كنم روش جالبيه براي اينكه خودتو به ديگرون بهتر بشناسوني

اول از چيزايي كه بدم مي ياد مي نويسم ... بذارين پاي ذهن بد انديش

  1. من از اينكه دوستام مرتب بهم بگن دست از فمينست بازي بردار بدم مي ياد.
  2. از اينكه مامانم هي بهم بگه اين روزا داري يه كاري مي كني كه من ازش خبر ندارم، بدم مي ياد.
  3. من از اينكه از هر طرف بشنوم كه مبارزات دانشجويي بي فايده است و بايد ما بريم كشكمونو بسابيم بدم مي ياد.
  4. من از اينكه وقتي توي اتو بوس ايستادم و جا نيست .. دست كثيف يه مرد مرتب و مثلا" اتفاقي بهم بخوره بدم مي ياد.
  5. از اينكه توي بحث داغ سياسي مرداي فاميل وارد بشم و با چشماي خيره ي بعضي ها مواجه بشم به اين معني كه دو ساله رفته دانشگاه و حالا واسه ما نظريه پرداز شده، بدم مي ياد.
  6. من بدم مي ياد كه مدام دوستام بهم بگن چرا پيوند ابرو هاتو برنمي داري؟
  7. من از اينكه همش بايد سراغ دوستامو از زندون اوين بگيرم رنج مي برم .
  8.  من بدم مي ياد كه وقتي دارم امضا واسه كمپين جمع مي كنم هم جنسهاي خودم بهم پو ز خند بزنن و بگن:‌برو بابا دلت خوشه ... .
  9. بدم مي ياد وقتي چيزي رو كه بهش اعتقاد ندارم رو از دهن كسي بشنوم كه اصلا ا نتظارشو نداشتم.
  10. بدم مي ياد از كسي تعريف بي خودي كنم ، فقط براي منافعم.
  11. بدم مي ياد از اينكه يكي رو دوست داشته باشم و فقط براي اينكه خلاف عرفه نتونم بهش بگم.
  12. بدم از اينكه روزايي كه ديرم شده و خيلي عجله دارم كه به جايي برسم ، نتونم سوار دوچرخم بشم و ركاب بزنم ، ركاب بزنم ....
  13. از اينكه نتونم وقتي تو كوچه دارم قدم مي زنم و دلم تنگ شده براي يه دل آواز خوندن، سرمو بندازم پايين و بگم بي خيالش.
  14. من از اينكه وقتي به دوستام مي گم دوست دارم برم افغانستان ،مسخره ام مي كنند بدم مي ياد(اينو قبلا" هم گفته بودم )
  15. من نه تنها بدم مي ايد بلكه متنفرم از اينكه مي بينم توي اتوبوس وقتي آقاهه مي خواد زنشو صدا كنه مي گه : "علي بيا"
  16. از اينكه بهم بگن مغرور بدم مي ياد ... چون مي دونم كه مغرور نيستم .. ولي نمي دونم چرا همش بم مي گن "مغرور"
  17. من از اينكه چاپ مطلبام توي روزنامه چند هفته عقب بيفته ناراحت مي شم.
  18. من بدم مي ياد از اينكه بعضي از بچه ها خيلي داعيه ي همه چيزو دارن و ديگرانو قبول ندارن ...
  19. من از هم جنسهاي خودم كه هيچ احساس نيازي به تغيير نمي كنند و به تنها چيزي كه فكر مي كنند دوست پسراي بدتر از خودشونه متنفرم.
  20. من از خيلي چيزا بد م مي ياد و از اينكه اونا رو به ديگرون بگم هم بدم مي ياد...

 

پ ن: نسيم عزيز هنوز در زندانه و نمي دونم در چه حاليه اين روزا حاالم خيلي گرفته... به اميد آزادي هر چه زود ترش...

پ ن2: امروز مطلب دوچرحه سواري ام توي اعتماد چاپ شد ،خودم اين گزارشو خيل دوست دارم چون يكي از علاقه هاي شخصيمه ... و يكي از دغدغه هاي شخصيم هم اينه كه همه ي دخترا بتونن بدون هيچ محدوديتي هر جا كه دلشون خواست دوچرخه سواري كنند ...اينجامي تونين گزارشو بخونين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:38  توسط الناز محمدي  | 

+آن زمان كه رشته رشته هاي وجودت را سرشتند

يادشان نبود جايي بگذارند در تنت براي خود فروشي

يادشان نبود روي دستهاي تو بنويسند: هر چه با داباد!

يادشان نبود روي مغزت ضبط صوت جا بگذارند براي جاسوسي

نه ! يادشان نبود به تو ياد بدهند كه دستهايت سرد باشد

مثل اوضاع در هم دور و برت

اينك اما دستهاي گرم تو

دستهاي پراز حس قشنگ آزاديخواهي

پشت ميله هاي سرد و بي رحم قفس

چمبره زده بر روي هم

منتظر نيست ،اميدوار است و چشمهايت نگران

در هر حال

در هر حال من كه مي دانم تو عوض نخواهي شد...

 

 

 

پ ن1. اين شعرو خودم گفتم براي نسيم عزيز كه اين روزها بد جوري دل تنگشم...

پ ن 2. امروز مراسم شعر خواني توي دانشكده بود ... بد نبود ولي حراستي ها حرصمو در آوردن ... در هر حال خوب بود . گزارششو اينجا بخونيد

پ ن3. به اميد آزادي ياران در بند... اين روزها ازبس از اين آرزوها كردم خسته شدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:28  توسط الناز محمدي  | 

16 آذر ،روز دانشجودر حالي ازراه مي رسد كه پيشاپيش مسئولان دولت مهرورز! استقبال ازاين روز را آغاز كرده اند ... بعد از شنيدن خبرهاي پراكنده مبني بر بازداشت چند تن از دانشجويان چپ دانشگاههاي تهران ،امروز هم خبري شنيديم مبني بر دستگيري كيوان اميري و نسيم سلطان بيگي ،دوست عزيزم و چندين نفر از ديگر دوستان... بلي اين چنين دولتمردان عدالتخواه روز دانشجو را به دانشجويان تبريك مي گويند و آنان را اميدوار مي كنند به رسيدن عدالتي كه به هنگام به قدرت رسيدنشان به آنها وعده داده بودند ... بررسي كوتاه و سر انگشتي عملكرد 2 ساله ي وزارت علوم و اطلاعات به خوبي نشانگر فشار روز افزون بر فعالان دانشجويي است ... پروژه ي موج جديد فشار بر دانشجويا ن از وقتي كليد خورد كه احمدي نژاد رئيس جمهور كشورمان با حضور در دانشگاه پلي تكنيك و برابر شدن با فرياد مخالفت با عملكرد هايش چيزي ديد كه مخالف انتظارش بود چرا كه بين آن همه دانشجويي كه عزيزان از دانشگاه امام صادق و امام حسين و... آورده بودند مواجه شد با فرياد حقيقي دانشجويان پلي تكنيك .. وپس از آن با اينكه هنگامي كه با صحنه ي به آتش كشيده شدن تصويرش در بين دانشجويا ن روبرو شد گفت: "احمدي نژاد حاضر است در راه خدمت به وطن بسوزد " و سعي كرد خودش را خونسرد نشان بدهد ولي بعد از گذشت چند ماه با زنداني كردن چند تن از دانشجويان پلي تكنيك و آزار و شكنجه ي آنها انتقام خود را گرفت... در كنار همه ي اينها احضاز تعداد بسيار زيادي از دانشجويان به كميته هاي انضباطي عملكرد خوب وزارت علوم را كامل كرد... واما با تمام چند دستگي هايي كه امسال ميان دانشجويان پيش آمد امسال نيز دانشجويان دانشگاههاي مختلف تصميم بر برگزار كردن هر چه با شكوهتر مراسم 16 آذر دارند تا اتحاد خود را با يران دبستاني در بندشان و تمام زندانيان سياسي از جمله فعالان زن مثل مريم و جلوه عزيز اعلام كنند ...

به اميد شركت گسترده ي دانشجويان آزاديخواه و تا آزادي ياران در بند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:14  توسط الناز محمدي  | 

از اون وقتي كه "هزارن خورشيد فروزان" خالد حسيني رو خوندم يه چيزي توي گلوم مثل هميشه گير كرده ،روزي نيست كه به يادش نيفتم و در موردش با خودم حرف نزنم .... روزگار سياهي كه توش از زنان افغان تصوير كرده اعصاب آدمو لجن مال مي كنه ... زنايي كه با خشونت حيواني شوهرانشون زندگي مي كنند و تمام زندگي شون توي خونه شون محصوره ... دنيا رو از روزنه هاي تنگ برقعشون مي بينند و ديگر هيچ حق ديگري ندارن براي ديدن ،شنيدن ،خنديدن ،شاد زندگي كردن ... و اصلا" آدم بودن ... زنايي كه فقط حق دارند پسر بزايند و اگر دختر به دنيا آوردند تنبيه مي شوند ...گرچه معتقدم كه نويسنده زيادي سياه نوشته و خواسته مخاطب بيشتر با عواطفش كتابو بخونه نه با عقلش ... ولي در هر حال متن كتاب بر خاسته از واقعيت سياه و خشن جامعه ي افغانستانه ... كشوري كه 30 سال درگير بدترين جنگها و خشونتها بوده و از كمونسيتهاي روس تا طالبان افراطي و البته وحشي هر چي دلشون خواسته بر سر اين مردم اوردند و نمود اين خشونت كه با خون و پوستشون عجين شده در يرخورد بازنان اين سرزمين نمود پيدا مي كنه .... گرچه باز هم معتقدم كه تصويرسازي توي "بادبادك باز " بهتر بود ولي نثر بي نقص "حسيني " نشون مي ده كه خيلي خوب دنياي زنانه ي زنان محروم و خشونت زده ي افغانستا ن رو شناخته ... به اميد روزي كه هيچ مردي با چشمهاي ريز به دنياي اطرافش نگاه نكند.. گرچه مي دونم كه آن روز نخواهد آمد...

پ.ن: راستي چرا هر وقت توي جمع دوستا مي گم كه آرزو دارم اولين كشور خارجي اي كه مي رم افغانستان باشه مسخره ام مي كنند؟ 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:35  توسط الناز محمدي  | 

مردان بايد به خيا بان بزنند

كودكانه

و به بيرون ببرند

مختصري از خشونت شان را

پكي به سيگار بزنند

و التفاتي به خودشان

داشته باشند

وگرنه غرور مردانه شان

مريض ميشود

 

 

شعر از شاعري كه اسمش رو يادم رفته

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:28  توسط الناز محمدي  | 

سر كلاس زبان بوديم ... داشتيم درباره ي معيارهاي همسر گزيني حرف مي زديم كه بحث كشيده شد به فمينيسم .. من يه  تحليل نسبتا خوب كردم تا اينكه  استادمون كه اتفاقا" جوونه شروع كرد به نقد و هرچي از دهنش در اومد به فمينيسم و فمينيستها گفت .. براي تمام حرفاش جواباي خوبي داشتم ولي حيف كه نذاشت بگم همش گفت بذار حرفام تموم بشه و آخر هم نذاشت حرفمو بزنم ... آخ كه چقدر دلم ميخواست بهش بگم تا آدمايي مثل تو اين دنيا وجود دارن بي منطقي هم وجود داره ... ميگفت بهترين استادا مردن .،بهترين آشپزا مردن ، بهترين سياستمدارا مردن ... و تنها چيزي كه زنا توي اون خبره ن تربيت كردن مرداي بزرگه ... چنان با افتخار اين حرفا رو مي زد و باد به غبغب انداخته بود  و گوش به حرف هيچ كس نمي داد ... تمام دختراي كلاس هم حرفاشو با اطمينان كامل تاييد مي كردن و من واقعا" توي اقليت محض بودم .. شايد گفتن اين حرفا كمي بچه گونه به نظر برسه .. ولي توي گلوم مونده بود از اينكه نتونسته بودم حرفمو بزنم .. از اينكه آدمايي كوتاه فكري مثل اين آدم وجود دارن كه تنها كار زنا رو زاييدن و از اين حرفا مي دونن ... اين روزها باز هم خسته ام .. سه شبه كه  خواب مي بينم يا مي رم كميته انضباطي يا اوين ... نمي دونم چرا اين طوري شدم .
1. ديرو ز نسيم سلطان بيگي هم به كميته انضباطي احضار شد .
2. فشارها و ترس از دانشجو ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:49  توسط الناز محمدي  |